برای عمو پورنگ کودکی هایم



زنگ ِ آخر

بنام خدا

پسرک در حالیکه دست مادر را گرفته بود گریه کنان به او میگفت:آخه چرا مامان؟؟

چرا میخوای اینکارو بکنی؟چرا مامان؟ اگه اینطوری بشه من از دوستام جدا میشم

تازشم من مدرسه مو دوست دارم..

مادر که یک چادر گلدار بسر کرده بود لحظه ای ایستاد و

با گوشه ی چادرش اشک های پسرک را پاک کرد و گفت:عزیزم چرا گریه میکنی؟بابات خونه خریده ما دیگه مجبور نیستیم مستاجر باشیم،برای همین از اینجا میریم و اسمت رو توی یه مدرسه دیگه مینویسم،پسرک دست مادر را رها کرد و به دیوار مدرسه تکیه داد

و هق هق کنان گفت :اینجا قشنگه ، حیاتش بزرگه دوستای خوبی دارم در ضمن هرروزی روبروی مدرسه می تونم آلاسکا بخرم و بخورم.

مادر که تحت تاثیر حرفای کودکانه فرزندش قرار گرفته بود ،او را در آغوش کشید و در حالیکه دلداریش میداد وارد  دفتر مدیر مدرسه شد.

سلام آقا ببخشید اومدم پرونده ی پسرمو بگیرم ،راستش ما از این محله داریم میریم

پسرک در عین ناباوری دست مادر را رها کرد و پشت پای مدیر مدرسه قایم شد و

به او گفت: آقا اجازه!اگر من از اینجا برم،دلم براتون تنگ میشه و مثل ابر بهار گریه می کنم..

مدیر مدرسه درحالیکه از شنیدن ِ این جمله متعجب شده بود ،دستی برسره او کشید و گفت:نگران نباش پسرم ،تو هر مدرسه ای بری بعد از چند وقت بهش عادت می کنی

اما بدون که منم اندازه ی تو دلم برات تنگ میشه چون بچه ی با احساس و عاطفی هستی

بوسه ای بر سر پسرک زد و پرونده را به مادر داد و آنها از آنجا بیرون رفتند

آن روز همه ی غمهای دنیا را میتوانستی در چشمهای پسرک ببینی قدمهای آهسته وبی حوصله اش حکایت از دلتنگی و بی میلی او داشت تا آنجا که حتی با خریدن چندتا شکلات و بستنی و…بازهم نمیتوانست غم دوری از خانه دومش را تحمل کند.

 از آن روز  سالها گذشت

پسرک دیگر بزرگ شده بود اما همیشه در جستجوی یافتن نشانی  دبستانی بود که روزهای قشنگ دوران ابتدایی اش در آنجا رقم خورده بود و امروز بار دیگر به همان حیاط دبستان پا گذاشت..

با این تفاوت که دیگر از نه همکلاسی ها خبری بود نه از همهمه ی صدای بچه ها..


گویا زنگ آخر بود ،همان زنگی که برای آخرین بار بصدا درآمد تا بگوید اینجا دیگر برای همیشه بسته خواهد شد.

“مدرسه ی عزیزم ،خانه ی دوم من، یادگار روزهای کودکی ؛همیشه دوستت دارم”

دست نوشته داریوش فرضیایی 1392/4/11

به نام خدا 

سلام عمو یی خوبم 


عموجونم عمو داریوشم   انشالله حالتون خوب باشه غم تو چشماتون نباشه 


راستش عموداریوشم دلم بد جوری نگرانتونه  نمی دونم این چه احساسی  ولی احساسم اینه که شما ناراحتید خیلی نگرانتم عمو  وقتی تو تیوی دیدمتون البته من قصد بدی ندارم 

عمو یک جوک بگم :یک روز یک بچه از باباش پول می خواد میگه بابا  بهم پول میدی ؟میگه ندا رم پول . پسر:

بابا فردا پول داری میگه نه میگه یک هفته دیگه چی میگه آآآآآآآآآآآ ندارم اصلا پول ..پسر رو به مادرش میکنه میگه ماما ن بیکار بودی با این کدا ازدواج کردی :)) یکی دیگه اشم بعدا میگم نمی دونم این جوک منو شنیدین یا نه گفتم بگم یکم بخندین 


دلم برای ماه رمضانم تنگ شده چه خوب که ماه رمضان داره میاد 


دلم برای شما عجیب تنگه 


مثل بچه هایی که همش بهونه میارن به خودم میگم من بزرگ شدم چرا انقدر عمو پورنگیم ؟


این طوری دیگه کارشم نمیشه کرد 


یادم میاد وقتی سنم کمتر بود خیلی تلاش کردم از یادم برید اما نر فتین چون بد تر تو دلم جاشدین 


:)) راستش کلی مطلب تو ذهنم بود چند شبی هست خیلی دلم می گیره 


میرم سراغ نوشته هایی بچگیم 


عمو جونم شما تنها نیستید ما بچه ها با هاتونیم  من تا اخر عمرم اصلا با هاتونم 


راستش یک  بزرگی میگه این جمله رو دوست دارم همونی که اسمشم شما می دونید 


آفرینش هرگز آفرید ه اش را تنها نمی گذارد 


...


من یک موقع هایی شد که خیلی از زندگیم ترسیدم از اینده از خیلی چیزها بعد فهمیدم که 


خدا چقد بزرگه اگر بدونید که خدا تو زندگی آدم ها چه خطر هایی بر داشته دیگه نگران نمی شید 


چه قشنگه مدرسه اتون عمو  راستش اگر منم جای شما بودم خیلی دلم برای مدرسه ام تنگ می شد چو ن داشتم از یک محله به محله دیگه می رفتم منم خیلی وابسته به محلم هستم انقدر که یادم میاد خانوادم تصمیم داشتن از یک محله ای که توش نشستم بریم جایی دیگه یعنی انقدر من گریه کردم واقعا می تونم درکتون کنم ..عمو منم خیلی دلم برای مدرسه ام تنگ شده یادم میاد بقل مدرسه ام یک پارک ام داشت هیچ وقت نماز خونه مدرسه امو یا داخلشو یادم نمیره بابایی قشنگم غصه نخور 

آخه بستنی آلسکا من تا حالا این بستنی رو خوردم اما قبلا ها که مثل شماعمو بچه بودم میرفتم خونه مادر بزرگم می خوردم با بچه هایی فامیل چه قد خوب بود نگران نباش من  حاضرم براتون از اون بستنی ها درست کنم بهتون بدم :)


عمو چقدر تو حیاط مدرسه اتون عین پسر بچه ها شدین  الهی بمیرم برات عمو من اصلا دختر خوبی براتون نیستم  عمو می خوام بیشتر درکتون کنم می دونم دختر خوبی نیستم براتون اما به جان خودم همه سعی ام اینه که دلتون رو شاد کنم 

تو ماه رمضان برامون دعا کنید به مادرتون سلام برسونید را ستی مادرتون حالش خوبه خدا کنه که همیشه سلامت باشن عمو جونم  براتون خیلی دعا میکنم الهی برای دل کودکی عموم بمیرم که با گریه غم محلشو مدرسه اشو ترک کرده عمو ترو خدا انقدر خودتون رو اذیت نکنید 

عمو راستی از این که برنامه اتون شروع میشه کم کم خسته نباشید با این همه مشغله کاری انشالله که برنامه اتون خوب پیش بره 

آخه مگه چقدر آدم عمر داره که ناراحتی برای روزهایی که دیگه نمیان بگشه یک جا خوندم نوشته بود "فکر کردن به گذاشته مثل دویدن به دنبال باده "

عمو فکر کنم زیادی سرتون درد آوردم  شرمنده یک قرص سردرد بخورید :))

تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را 

میان ربنای سبز دستانت دعا یم کن

 عمو جونم یادم رفت بهتون بگم دوستون دارم نمی دونم چقد برو از خد ابپرس 

عمو هر وقت از دست من خسته شدین بگین اگر تو نوشته الانم  اذیت شدین به بزرگیتو  منو عفو کنید ببخشید جالب  نمی نو یسم  عمو تواین ماه رمضان که داره میاد منو حلالم کنید 

 




نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت توسط ارزو مقدم


نوشته های پيشين
» شیر خدا
» نماز جماعت
» درد ولبخند
» خدمت به پدر ومادر
» پیامی به عمو داریوشم
» انگشت اشاره
» چارلی چاپلین
» دوست داشتن بی قید وشرط
» امام رضا
» روز پدر
قالب برای بلاگ