برای عموپورنگ کودکی هایم

به نام خدا

راستش عکسی ندارم که بزارم از خونه مادر بزرگم پس فقط می نویسم ودوتا  عکس هم از خونه عمومیزارم تا اینجا بمونه :)

خونه مادر بزرگم خونه ای با صفایی بود گل هایی زیادی داشت حیاط خونش یک درخت انجیل داشت مثل هیچ خونه ای نبود ولی همیشه تویاد من هست درش آبی بود

همسایه هاش بهم نزدیک بودن .همه از حال هم خبر داشتن و شبها که می شد تو ایون مادر بزرگم

به آسمونش زیاد نگاه میکردم آب شیر خونه مادر بزرگم تو حیاطش بود برای همین من بادستم آب می خوردم از شیر آب مادر بزرگم

اون موقع ها مادر بزرگم می تونست راه بره ولی بعد از مدتی وقتی دایم فوت کرد دیگه نتونست به راحتی رویی پایی خودش وایسته

از این رو همیشه رویی تخت می خوابید من خیلی تو بچگیم  زیاد حرف میزدم بهم می گفتن طوطی

اون موقع ها مادر بزرگم خونشون خیلی جمعیت بود ...

وقتی با بچه هایی فا میل بودیم کلی باهم بازی وشوخی می کردیم و  یک موقعی خیلی بچه ها شیطونی می کردن میزدن شیشه مادر بزرگ رو می شکستن

خلاصه روزهایی خوبی بود هیچ کس به کسی حسادت نمی کرد

همه باهم دوست بودن خونه ها وسیله هاش یک رنگ بود

ولی در یک روز زمستانی مادر بزرگم فوت می کنه صفایی خونه مادر بزرگم میره وناچار میشن

خونه شو بفروشن وخیلی خلاصه بگم جاشو یک ساختمون میگیره

و حالا هر وقت میرم  به شهرستان بغضم میگیره

دلم میشکنه به راستی راست میگن مادر بزرگها وپدر بزرگها صفایی خونه هامون هستن

راستش وقتی بچه بودم تویک کوچه ای زندگی میکردم که حالا خراب شده خونه هاش

ومنو ناراحت میکنه

ومن از نه سالگیم تو همین محله ای هستم که زندگی میکنم ودوستش دارم خیلی

و هر وقت از همون قسمت محله خونه ای که مدرسه می رفتم رد میشم  میگم کاشکی بازم دبستانی بودم

چه خوب بود اسم مدرسه ام شهدایی تاکسیرانی بود شعارم هم این بود یک روز خوب عالی شهدایی تاکسیرانی این شعار رو تومدرسه زیاد می دادم ... هنوزم تومحله ام اون مدرسه وخونه ها هست یکم از این طرف محله اومدیم طرف دیگرش چون از نه سالگی به همون مدرسه رفتم قبل از اونم جایی دیگه بودم

یاد دوستایی دبستانم می افتم یاد اون پارکی که جلویی خونم بود مدرسه ام هم بقل پارک بود   من  دنیایی داشتم باهمون پارکه... همیشه توبچگیم فکر می کردم اگر عمو ازاین پارکه رد بشه   چقدر خوبه من می بینمش اما هیچ وقت این طور نشد ...

خلاصه خیلی خوب بو دهر وقت میرفتم اون پارک کلی دوست پیدا می کردم  هنوزم یک موقعی خواب هایی می بینم از اونجا راستی عمو از بچگیم خواب می بینم شما معلمم هستین وتو مدرسه بهم درس یاد میدین نمی دونم شاید خیلی استاد خوب کودکیم تا همیشه هستین وبودین ....

عمو جونم من همیشه یاد این شعر می افتم وقتی خونه هایی قدیمی رو میریزن یا گفتین

از خونه کودکیتون یاده این شعرا فتادم که میگه کجاست اون خونه چی شد اون کوچه ادم هاش کجاهستن ؟؟خدا می دونه .........................

یا یاده این شعر :یاده خونمون اون کوچه امون بچه های محلمون یادش بخیر برکتی بود توسفرمون

بچه هایی محله خدا پشت وپناهت قربون اون نگاهت و همه لطف صفاهت و...

عمو جونم خونه کودکیتون خیلی قشنگ بود وساده من عاشق اون خونه کودکیتونم وکودکی خودتونم

 

amoopoorang

purang

خواب این ها خونه کودکی عمویم هستن که خیلی ساده وقشنگ هستن منم دوستشون دارم

وهمچنین من هم مثل بچه ها خیلی مشتاق دیدار این خونه کودکی عمویم بودم

کودکیهام یادش بخیر خیلی خوب بود اما کودکی عمویم رو دوست دارم

 

عمو من خاطرات زیادی تو دوران کودکیم دارم عمو جونم  خیلی هاشم که بخش بزرگ زندگی من هستن شما هستین که با شما گذاشت منم همشون رو دوست دارم

عمویی کودکیهام خیلی دوست دارم

کودکیهام یادش بخیر چه بی کلک بود دل ما

تو سایه چوب وفلک بود دل ما ...

 

 پ .ن :ممنون اجی خوبم  شاهزاده قصه ها فاطمه گلم خودت می دونی برای چی دوست دارم یک عالمه

 

 پ .ن: این آهنگ وبم رو تقدیم عمو داریوش عزیزم میکنم

 

|سه شنبه بیست و یکم آذر 1391| |ارزو |

Sky Theme